یا علی گفتیم و عشق آغاز شد... |

عشوه های این گیلاس ،سوگ آخرین جرعه
حسرت مدام خواب ، یادها همه بیدار
ناز چشمهای تو ،آخرین نگاه سرد
التماس دستانم ، زنگ آخرین دیوار
بوی خوب موهایت ،جای خالیت اینجا
شیشه خیس از گریه ، آینه پر از تکرار
سرفه مدام ابر، زخم سینه پاییز
وسعت دل کاغذ ، بغض آبی خودکار
شعرهای ناگفته ، واژه های ناخوانده
پوزخند "هاریسون" ، دردهای یک بیمار
« دکتر مسعود جباری »
برگرفته از تارنگاشت پرچین

امشب عجیب ماه قشنگ است پشت بــــام
خــــــاتون قصه های قدیمی پری ســــلام
امشب چه عاشقانه زمین می خورد زمین
از ازدحام حرف تو از صحبت غـــــــلام
با هر نگــــاه تــــــازه دلش آب می شود
حوض میان باغچه ای مــــاه نــــــــاتمام
افتاده است بر لب ایــــــوان انـــار شوق
دستی برای چـــیدن سرخت به احتـــرام
یک اتفاق ساده و نـــــامش شروع عشق
حالا دلت کجـــــاست؟بله یا نه یک کلام
نا مهربان بیا که حیــا فرش غیرت است
تــــا انتهای راهــــــــرو خـــانه عــــوام
دل مــــی تپد نجیب تر از ابتدای عشق
ازانعکـــــــاس بق بقوی کفتر غـــــــلام
شعر از: خانم فاطمه طهماسبی/برگرفته از وبلاگ: پرچین

این بار آخر است، میایی ببینمت؟
امروز ممکن است که جایی ببینمت؟
از صبح زود هی به خودم مژده می دهم
با گیسوان مست حنایی ببینمت
از بادهای سرزده پرسیده ام تو را
باید به چشم بی سرو پایی ببینمت
وقتی که پونه ای بغل پیچ و پیچ رود
وقتی میان باد رهایی ببینمت
آنقدر تازه ای تو، که اصلا نمی شود
با چشم های کهنه گرایی ببینمت
من تکه، تکه، تکه شدم بلکه یک نظر
از هر دری که رو بنمایی ببینمت
شیراز معدن لب لعل است و کان حسن""
امروز ممکن است که جایی ببینمت؟
شعر از: فاطمه هاوشکی/ وبلاگ پرچین

وقتی قدم زنان ز سر کوچه می گذشت
تصویر سروی از نظر کوچه می گذشت
آتش به جان رهگذران می کشید و مست
از گوشه های بی خطر کوچه می گذشت
با بیمه همیشگی " ان یکاد " من
آسوده خاطر از گذر کوچه می گذشت
مهتاب، سایه سایه ز بالای بامها
همپای نازنین قمر کوچه می گذشت
پامال می شد اشک بسی عاشق غریب
وقتی چو بوی خاک تر کوچه می گذشت
شعر از: افسر فاضلی ـ وبلاگ پرچین

چتر برداشته بودی ... که نگیری بر سر
در هوای خوش باران غزل هایی خیس
گیسوان من و تو هر دو پریشان، بانو
من شبیه تو پریشان غزل هایی خیس
تو به هر کس که نمانی، به خودم می مانی
به خودم، مست غزلخوان غزل هایی خیس
شاعر انگار که باید تو بسوزی با او
در تب و آتش سوزان غزل هایی خیس
آتش افتاد به جان غزلم بانو جان !
و رسیده است به لب جان غزل هایی خیس
شعر از: محمد مهدی ابراهیمی مدوار ـ وبلاگ پرچین

من به جامی تشنه ام جامی بده
بی نوا را جان من کامی بده
من گدای رانده ی کوی توام
امشبی بهر من انعامی بده
منتظر بنشسته ام بر درگهت
هاتفی را گو که پیغامی بده
من گرفتار سر کوی تو ام
زان کمند سرکشت دامی بده
من فدای شعله های عشق تو
آتشی از عشق بر خامی بده
چشمه های شعر من خشکیده است
شور و حالی، طبع خیامی بده
« دکتر محمد محمودی میمند»

«شهر کوچک من»
شهر کوچکی دارم پشت آبی چشمت
حال می کنم شبها در شرابی چشمت
بوی چند سیخ دل جزُّ جزُّ جز به به
بوی عشق می آید از کبابی چشمت
ارتباط اگر گاهی قطع شد ملالی نیست
من تماس می گیرم با خرابی چشمت
پیشه ام تجارت بود توی کار دل بودم
حیف ورشکستم کرد بد حسابی چشمت
سرخی گناهت را بی خیال خواهم شد
تا همیشه می مانم پشت آبی چشمت
«مهندس مهران ابراهیمی»
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|