نمی دانم چه باید گفت؟ تا کی باید چشممان به در باشد تا کسی بیاید و گره گشای مشکلات شهرمان باشد؟ چرا خودمان را باور نداریم؟ چرا به نیروهای دلسوز بومی و فرزندان برومند بابک زمین اعتماد نداریم؟ چرا باید درگیر مسائل جزئی و پیش پا افتاده باشیم؟  فقط این را خوب میدانم و به عینه می بینم در حالی که اطرافمان با سرعت نور در حال تغییر، حرکت و جنبش است ما با مطرح نمودن مسائل جزئی و بعضاً عبث در حال تخریب یکدیگر هستیم وجز افسوس خوردن کار دیگری از دستمان بر نمی آید.

خوب می دانم وشما هم خوب می دانید اگر نیرویی را که صرف تخریب یکدیگر می کنیم در راستای آبادانی شهرمان به کار می بردیم از خیلی از شهرهای مجاور جلوتر بودیم.اما نمی دانم ریشه این خود بد بینی ها چیست و از کجا نشات می گیرد؟

فقط این را میدانم که به قول مولانا:"کس نخارد پشت من   جز ناخن انگشت من"